نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





در میان ادمان عقرب صفت زندگی با مارها ارزوست


[+] نوشته شده توسط زهرا در 21:19 | |







وقتی از درد به خود می پیچیدم
همسایه ها گفتند: چقدر قشنگ قر می دهی…
و سالهاست من هنــــــــوز
رقاص پردرد خیابانهایم


[+] نوشته شده توسط زهرا در 21:18 | |







یه درختم که کرم های تنش تنها دلخوشی شبهاشن
یه کویری که خواب می بینه رو تنش آب می پاشن
خارج از وزن،یه نت لالم که دل از سمفونی شدن کنده
بی صدا تر از همیشه داره با چشای خیس می خنده


[+] نوشته شده توسط زهرا در 21:18 | |







نرسیده به بعضی خاطـــره ها ... بایـد بنویسند : آهستــه به یــاد بیاوریـــد ... خطر ِ ریزش ِ اشک ... !!!


[+] نوشته شده توسط زهرا در 2:50 | |







نهــایـم ... اما دلتنگ آغــوشی نیستــم ... خستــه ام ... ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم ... چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز ... ولــی رازی نـدارم ... چــون مدتهــاست دیگــر کسی را " خیلــی " دوست ندارم ... فقط خیلـی هـا را دوست دارم ...


[+] نوشته شده توسط زهرا در 2:49 | |







پسـرک پشـت چـراغ قـرمـز بـه شیـشه مـاشیـن چسبیـد و بـا چشمـانـی معصـوم آهــی کشیـد و گفـت : چسـب زخـم نمـی خریـد؟؟؟ 5 تـا 100 تـومـن ... راننـده آهــی کشیـد و گفـت : اگـر همـه ی چسـب زخـم هـایـت را هـم بخـرم ؛ نـه زخـم هـای مـن خـوب مـیشـود ، نـه زخـم هـای تـو ...


[+] نوشته شده توسط زهرا در 2:41 | |







روزی شخصـی در حـال نمـاز خـوانـدن در راهـی بود . مجنـون بـدون ایـن کـه متـوجـه شـود از بیـن او و سجـاده اش عبـور كـرد . مـرد نمـازش را قطـع كـرد و داد زد : هــى چـرا بيـن مـن و خـدايـم فـاصـلـه انـداختـى ؟ مجنـون بـه خـود آمـد و گفـت : مـن كـه عـاشـق ليـلـى هستـم تـو را نـديـدم ، تـو كـه عـاشـق خــداى ليـلـى هستـى چگـونـه مـرا دیـدى ؟!


[+] نوشته شده توسط زهرا در 2:40 | |







آخ که چقدر دلم براش تنگ شده


[+] نوشته شده توسط زهرا در 2:29 | |







ای کاش این بوسه ها با عشق بود.....................


[+] نوشته شده توسط زهرا در 2:12 | |







 

 

 میترسم این احساس تو حسی که عاشق هنوز 

 

 

 

آخر به دست روزگار ساده عوض بشه یه روز

 

 

 

میترسم اون برق چشات که روشنه توی شبام

 

 

 

یه شب به خواست روزگار پر اتیشه زیر پام

 

 

 

تورو دارم و حالا باور ندارم از این دنیا دیگه چیزی نمیخوام

 

 

 

اگه قلبمو به تو نسپرده بودم همون روزای اول مرده بودم

 

 

 

میترسم از تنها شدن از این نگاه رفتنی

 

 

 

ترسمو بیشتر میکنی وقتی نمیگی با منی

 

 

 

میترسم از احساس تو این حس خوب و موندنی

 

 

 

میترسم از روزی که تو حاشا کنی که با منی

 

 

 

میترسم ین احساس تو حسی که عاشق هنوز

 

 

 

اخر به دست روزگار ساده عوض بشه یه روز

 

 

 

میترسم اون برق چشات که روشنه توی شبام

 

 

 

یه شب به خواست روزگار

 

 

 

پر آتیشه زیر پام

 

 

 

تورو دارم و حالا باور ندارم از این دنیا دیگه چیزی نمیخوام

 

 

اگه قلبمو به تو نسپرده بودم همون روزای اول مرده بودم


[+] نوشته شده توسط زهرا در 2:7 | |



صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 ... 38 صفحه بعد